فروغ آن دخترک زیرک و بازیگوش......... فروغ آن نو جوان سبکبار و فارق، فارق از هر قیدی که او را از آنچه که حق خود میدانست دور می کرد. فروغ آن زن ،زنی که فریاد زنان بود...و مادر شد.... و آنقدر گفت و نوشت تا ذهن خود را با قلم بر سپیدی کاغذ گسترد. و باز هم سبکبار و فارق ،اما بزرگتر ...او هنوز همان دخترک بازیگوش بود.... تنها با این تفاوت که تا آن روز چشمهای اطرافیان را گرد از تعجب می کرد و امروز،چشمان تمام آدم ها را آدمهای این شهر...که او به آشوب شان کشید. همه را در هم ریخت...همه را با ذهنیتو دیدگاهشان......
+ نوشته شده در جمعه چهارم آذر 1384ساعت 2:33 توسط عباس |
| ||||||