گرمای خود را به ستارگانی میدادم که شاید در خاموش شدن من نیاز به گرما و روشنایی را بیش از آ نها حس میکردم.
خورشیدی بودم که با تمام وجود ،تمام دارایی خود را به ستارگانی میدادم که شاید هیچگاه درکم نمیکردند.تا روزی که احساس کردم ستاره ای قرار است با خاموش شدن من گل سرسبد منظومه را روشنایی و گرما بخشد گلی که همه ی ما بخاطر او خلق شده ایم .حس کردم من هم در کنار خود کسی را دارم که هدفم و خواسته ام با او یکی است و برایش ارزش داشته باشم. اما افسوس که سخت در اشتباه بودم زیرا آن ستاره می خواست از گرما و روشنایی خودم استفاده کند و آن را در زمان خاموشی من بر غنجچه ی منظومه بتاباند.در آغاز دلسرد شدم اما بعد از مدتی فکر کردم که شاید در توانایی او نیست که مانند من باشد و بتواند عنصر حیات خود را به دبگران بدون هیچ انتظاری بدهد. با تمام این مسائل کنار آمدم ،چون در کنار او بودن برایم ارزش داشت .احساس میکردم نیمه ی تکامل خود را یافته ام.روزگاری را در کنار او بدون هیچ توقعی از او گذراندم،تا یک روز از من درخواست عجیبی کرد! او از من خواسته بود تا تکه ای از وجودم را به او دهم .به او عادت کرده بودم و نمی خواستم از دستش دهم.قبول کردم تا بتواند وجودم را با داشتنش درک کند .بداند که وجود من بخاطر چیست! تکه ای از وجودم را با تمام قدرت از خود جدا کردم که باعث انفجار مهیبی در من شد ولی احساس خوبی داشتم چون می خواستم وجودم را تکامل دهم و این را فقط با بودن در کنار او حس میکردم. چه بگویم ؟باز هم افسوس!باز هم افسوس که به این فکر نکرده بودم که آیا او برای داشتن چنین ارزشی ساخته شده است؟آیا ظرفیت داشتن چنین قدرتی را داشت؟ نه او برای کار دیگری خلق شده بود و افسوس که از دستش دادم و دیگر نتوانستم علت ترک خود را بدانم.شاید با گرفتن تکه ای از وجودم دیگر هدفی نداشت. دیگر غروب بود و زمان خاموشی من که .........
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم دی 1384ساعت 20:15 توسط عباس |
| ||||||