به نام تو ای خالق قلب من که شاید جنسش از خاک باشد ولی دریایی است که شاید احساسات هزاران ماهی لب تشنه ی آب ندیده را به عشق اب زنده نگه داشته است.
به نام تو ای زیبایی به چشم ندیده ی آسمان.به نام تو ای مخلوق اشرف مخلوقات که اشرفت را در این دنیا نهادی تا برای رسیدن به شرف خلق بکوشندو ارزش خود را دریابند.
میگویم امروز میگویم از احساستی که شاید گفتنش عطش رسیدن به زیباییش را زیاد کند.میخواهم از مقدمه چینی دوری کنم اما چنان در تاثیر این احساس هستم که شاید قلمم را بدون اراده بر روی کاغذ و خطهای موازی اش موزون میکنم.
از غروبی شروع میکنم که شاید طلوع آن آغازی بر حیات عشق و غروب آن همان پایان عشق و زندگی موجودات در حسرت عشق رسیدن به گرمای دوباره آن باشد.
آری من همان خورشدی بودم که شاید از طلوع دیروز تا غروب امروز روزگاری را گذراندم.............
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم دی 1384ساعت 23:19 توسط عباس |
| ||||||