تبليغاتX
مصلوب

مصلوب

به صلیب صدا مصلوبم .......

اي خدااااااااااااااااااااااااااااااااا

ای خدا من به کسی کاری ندارم


ولی زخم از همه خوردن شده کارم


از غریب و کسی که وصله جونه


پشت پا خوردن و مردن شده کارم


کاشکی هشیاری نصیبم نمی‌شد


باعث رنج و فریبم نمی‌شد


آخه هشیاری غم بزرگیه


کاشکی هشیاری نصیبم نمی‌شد


بعضی‌ها قید همه چی رو زدن


بعضی‌ها اسیر اقبال بدن


اون بالا نشستی گوش کن ای خدا


چه عذابیه به دنیا اومدن


کاشکی هشیاری نصیبم نمی شد


باعث رنج و فریبم نمی شد


آخه هشیاری غم بزرگیه


کاشکی هشیاری نصیبم نمی ‌شد


هرکجا پا میذارم هرجا که می‌رم


پیش چشم‌هام می‌بینم حلقه داری


ای خدا من خودمم هیچ نمیدونم


چرا هر گل پیش چشم‌هام می‌شه خاری


کاشکی هشیاری نصیبم نمی شد


باعث رنج و فریبم نمی شد


آخه هشیاری غم بزرگیه


کاشکی هشیاری نصیبم نمی‌شد


مرگ تدریجی شده هستی برام


نقش خنده دیگه مرده رو لب‌هام


ای خدا هرکسی از راه می‌رسه


می‌کنه چاه دورنگی پیش پام


کاشکی هشیاری نصیبم نمی‌شد


باعث رنج و فریبم نمی‌شد


آخه هشیاری غم بزرگیه


کاشکی هشیاری نصیبم نمی‌شد


+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم شهریور 1389ساعت 23:47  توسط امیر  | 

خوشبختی را دیروز به حراج گذاشتند ولی حیف که

 من زاده امروزم خدایا جهنمت فرداست پس چرا من

 امروز میسوزم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم شهریور 1389ساعت 23:44  توسط امیر  | 

خوشبختی را دیروز به حراج گذاشتند ولی حیف که من زاده امروزم خدایا جهنمت فرداست پس چرا من امروز میسوزم
+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم شهریور 1389ساعت 23:43  توسط امیر  | 

خدايم

خدایم ای پناه لحظه‌هایم


صدایت می‌زنم با گریه‌هایم


صدایت می‌زنم بشنو صدایم

الهی در شب فقرم بسوزان


ولی محتاج
نامردان مگردان


عطا کن دست بخشش همتم را


خجل از روی محتاجان مگردان

الهی کیفرم را می‌پذیرم


که از تو ذات خود را پس بگیرم


کمک کن تا که با ناحق نسازم


برای عشق و آزادی بمیـــرم...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم شهریور 1389ساعت 23:36  توسط امیر  | 

نمیدانم در کدام پستوی تاریکی ها اسیر شده ام که نمیدانم عشق چیست و دلیلم برای بودن به چه قیمت است؟

آری برای ماندن دیر است.باید به دیار آخر سفر کنم!

با اینکه نمیدانم آنجا هم ازانم سیاهیست یا نور اما شال و کلاه سفر حاظر است!!!!!!!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم تیر 1389ساعت 2:22  توسط امیر  | 

نمیدانم در کدام پستوی تاریکی ها اسیر شده ام که نمیدانم عشق چیست و دلیلم برای بودن به چه قیمت است؟

آری برای ماندن دیر است.باید به دیار آخر سفر کنم!

با اینکه نمیدانم آنجا هم ازانم سیاهیست یا نور اما شال و کلاه سفر حاظر است!!!!!!!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم تیر 1389ساعت 2:22  توسط امیر  | 

شب من پنجره ای بی فردا


روز من قصه تنهائی ها

مانده بر خاک و اسیر ساحل


ماهی ام ماهی دور از دریا

هیچ کس با دل آواره من


لحظه ای همدم و همراه نبود

هیچ شهری به من سرگردان


در دروازه خود را نگشود

گلی یخ بسته و سرگردانم


ابر دلتنگ پر از بارانم

پای من خسته از این رفتن بود


قصه ام قصه دل کندن بود

دل به هر کس که سپردم دیدم


راهش افسوس جدا از من بود

سقف ویران نشود از باران


گریه هم عقده ما را نگشود

آخر قصه من مثل همه


گمشدن در نفس باد نبود

روح آواره من بعد ازمن


کلی در به در سحراهاست

می رود بیخبر از آخر راه


همچنان مثل همیشه تنهاست

گلی یخ بسته و سرگدانم


ابر دلتنگ پر از بارانم

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم خرداد 1389ساعت 3:34  توسط امیر  | 

چرا؟

پنجشنبه بیست و سوم آذر 1385ساعت 18:این کامنت رو برای گمشده
 
وجودم نوشتم آخه یک سال قبل از این تاریخ همچین روزی من و اون اولین
 
آجرای کلبه ی عشقمون و رو هم گذاشتیم
 
 
 
۱سال
 
به نام هو

به نام ان که قلب را در من نهاد تا

دو راهی بین عشق و نفرت را خود انتخاب کنم

به نام ان که زمین را با عشق در هفت شبانه روز بنا کرد

به نام ان که عشق را هدف پرستش خود نهاد

بنام یزدانی که هفت آسمان در برابرش سجده کرده اند

امشب شبی متفاوت با دیگر شبهای زندگیم است

،سال گذشته در چنین شبی گم شده ی آسمانم را یافتم

گمشده ای که همنام گوهر های آسمانیست،

خدایا شکر و سپاس که فرشته ای برای من فرستادی تا

با بودن او قرب خود را به تو افزایش دهم

زندگی من امیدوارم که هر چقدر خداوند سعادت بودن تو در زندگیم را

 به من بده بتونم در تمام مراحل قدرتو بدونم و سعی کنم که هر روز

برای هدفی که بین ما مشترک است تلاش کنم .

عزیزم سالگردمون بهت تبریک میگم

معشوقت امیر.

 

این سالگرد ۴ سال پا برجا بود تا ........روز نحس جدایی!

                                بی تو بودن کار من نیستتتتتتتتتتتتتتتتتت

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم خرداد 1389ساعت 3:36  توسط امیر  | 

وداع

مي روم خسته و افسرده و زار

سوي منزلگه ويرانه خويش

به خدا مي برم از شهر شما

دل شوريده و ديوانه خويش

مي برم تا كه در آن نقطه دور

شستشويش دهم از رنگ نگاه

شستشويش دهم از لكه عشق

زين همه خواهش بيجا و تباه

 مي برم تا ز تو دورش سازم

ز تو اي جلوه اميد محال

مي برم زنده بگورش سازم

تا از اين پس نكند باد وصال

 ناله مي لرزد

مي رقصد اشك

آه بگذار كه بگريزم من

از تو اي چشمه جوشان گناه

شايد آن به كه بپرهيزم من

بخدا غنچه شادي بودم

دست عشق آمد و از شاخم چيد

شعله آه شدم صد افسوس

كه لبم باز بر آن لب نرسيد

عاقبت بند سفر پايم بست

مي روم خنده به لب ‚ خوينن دل

مي روم از دل من دست بدار

اي اميد عبث بي حاصل
 
+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم خرداد 1389ساعت 2:0  توسط امیر  | 

سوخته دل

دل سوخته تر از همه سوختگانم


از جمع پراکنده رندان جهانم


در صحنه بازيگري کهنه دنيا


عشق است قمار منو بازيگر آنم


با آنکه همه باخته در بازي عشقم


بازنده ترين هست در اين جمع نشانم


اي عشق از تو زهر است به کامم


دل سوخت، تن سوخت، ماندم من و من


عمري است که مي بازم و يک برد ندارم


اما چه کنم عاشق اين کهنه قمارم


اي دوست مزن زخم زبان جاي نصيحت


بگذار ببارد به سرم سنگ مصيبت


من زنده از اين جرمم و طبق مجازات


مرگ است مرا گر بزنم حرف ندامت


بايد که ببازم با درد بسازم


در مذهب رندان اين است نمازم

من دربدر عشقم و رسواي جهانم


چون سايه به دنبال سر عشق روانم


او کهنه حريف منو من کهنه حريفش


سرگرم قماريم من و او بر سر جايش

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم اسفند 1388ساعت 23:44  توسط امیر  | 

سایه ی سنگین

آنگاه که غرور کسي را له مي کني

 

      آنگاه که کاخ آرزوهاي کسي را ويران مي کني،

 

             آنگاه که شمع اميد کسي را خاموش مي کني،

 

      آنگاه که بنده اي را ناديده مي انگاري

 

             آنگاه که حتي گوشت را مي بندي تا صداي خرد

 شدن غرورش را نشنوي

 

     آنگاه که خدا را مي بيني و بنده خدا را

 

ناديده مي گيري

 مي خواهم بدانم، دستانت را بسوي کدام آسمان دراز مي کني

 تا برای

 

 خوشبختي خودت

 

دعا کنی؟

امیر

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم اسفند 1388ساعت 3:38  توسط امیر  | 

رویای دریا

یه لحظه هم نمی تونم باور کنم نباشی
من حاضرم بمیرمو فقط تو زنده باشی
وقتی که هستی ، هستی ام تمام خاک دنیاست
شاهد عشق پاک ما ، اشکی کنار دریاست
روزگارم نمی تونه دیگه تو رو از من بگیره
آخه اونم می دونه که نفسم به نفس تو گیره
آره کار دل من و تو دیگه از عاشقی گذشته
بیا با هم نذاریم رویای دریا بمیره
روزگارم نمی تونه دیگه تو رو از من بگیره
آخه اونم می دونه که نفسم به نفس تو گیره
آره کار دل من و تو دیگه از عاشقی گذشته
بیا با هم نذاریم رویای دریا بمیره


یه لحظه هم سخته که بودنت رو حس نکردن
یه حسیه شبیه حس سرد و تلخ مردن
نمی تونم ، نمی ذارم ، نمی خوامو نمی شه
تمومه لحظه هامونو به خاطره سپردن
یه ثانیش ، یه عمره فکر کنم که دیگه نیستی
آهای جدایی نمی ذارم پیشه روم بیاستی
من از خدا می خوام که عشقمو واسم بذاره
تو هم بدون دیگه برام یه عشق ساده نیستی
روزگارم نمی تونه دیگه تو رو از من بگیره
آخه اونم می دونه که نفسم به نفس تو گیره
آره کار دل من و تو دیگه از عاشقی گذشته
بیا با هم نذاریم رویای دریا بمیره
روزگارم نمی تونه دیگه تو رو از من بگیره
آخه اونم می دونه که نفسم به نفس تو گیره
آره کار دل من و تو دیگه از عاشقی گذشته
بیا با هم نذاریم رویای دریا بمیره
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم اسفند 1388ساعت 1:14  توسط امیر  | 

صبر سنگ

روز اول پيش خود گفتم


ديگرش هرگز نخواهم ديد


روز دوم باز ميگفتم


ليك با اندوه و با ترديد


روز سوم هم گذشت اما


بر سر پيمان خود بودم


ظلمت زندان مرا ميكشت


باز زندانبان خود بودم


آن من ديوانه عاصي


در درونم هايهو مي كرد


مشت بر ديوارها ميكوفت


روزني را جستجو مي كرد


در درونم راه ميپيمود


همچو روحي در شبستاني


 بر درونم سايه مي افكند


همچو ابري بر بياباني


مي شنيدم نيمه شب در خواب


هايهاي گريه هايش را


در صدايم گوش ميكردم


درد سيال صدايش را


شرمگين مي خواندمش بر خويش


 از چه رو بيهوده گرياني


در ميان گريه مي ناليد


دوستش دارم نمي داني


بانگ او آن بانگ لرزان بود


كز جهاني دور بر ميخاست


ليك درمن تا كه مي پيچيد


مرده اي از گور بر مي خاست


مرده اي كز پيكرش مي ريخت


عطر شور انگيز شب بوها


 قلب من در سينه مي لرزيد


مثل قلب بچه آهو ها


در سياهي پيش مي آمد


جسمش از ذرات ظلمت بود


چون به من نزديكتر ميشد


ورطه تاريك لذت بود


مي نشستم خسته در بستر


خيره در چشمان روياها


زورق انديشه ام آرام


مي گذشت از مرز دنيا ها


باز تصويري غبار آلود


زان شب كوچك  ‚ شب ميعاد


زان اطاق ساكت سرشار


از سعادت هاي بي بنياد


در سياهي دستهاي من


مي شكفت از حس دستانش


شكل سرگرداني من بود


بوي غم مي داد چشمانش


ريشه هامان در سياهي ها


قلب هامان ميوه هاي نور


يكديگر را سير ميكرديم


با بهار باغهاي دور


مي نشستم خسته در بستر


خيره در چشمان رويا ها


زورق انديشه ام آرام


ميگذشت از مرز دنيا ها


روزها رفتند و من ديگر


خود نميدانم كدامينم


آن مغرور سر سخت مغرورم


يا من مغلوب ديرينم ؟


بگذرم گر از سر پيمان


ميكشد اين غم دگر بارم


مي نشينم شايد او آيد


عاقبت روزي به ديدارم                                        

بانو فروغ فرخزاد                                

آغاز فصل سرد من دوباره آغاز شد


 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم اسفند 1388ساعت 23:0  توسط امیر  | 

منظومه ی عشق

گرمای خود را به ستارگانی میدادم که شاید در خاموش شدن من نیاز به گرما و روشنایی را بیش از آ نها حس میکردم.

خورشیدی بودم که با تمام وجود ،تمام دارایی خود را به ستارگانی میدادم که شاید هیچگاه درکم نمیکردند.تا روزی که احساس کردم ستاره ای قرار است با خاموش شدن من گل سرسبد منظومه را روشنایی و گرما بخشد گلی که همه ی ما بخاطر او خلق شده ایم .حس کردم من هم در کنار خود کسی را دارم که هدفم و خواسته ام با او یکی است و برایش ارزش داشته باشم.

اما افسوس که سخت در اشتباه بودم زیرا آن ستاره می خواست از گرما و روشنایی خودم استفاده کند و آن را در زمان خاموشی من بر غنجچه ی منظومه بتاباند.در آغاز دلسرد شدم اما بعد از مدتی فکر کردم که شاید در توانایی او نیست که مانند من باشد و بتواند عنصر حیات خود را به دبگران بدون هیچ انتظاری بدهد.

با تمام این مسائل کنار آمدم ،چون در کنار او بودن برایم ارزش داشت .احساس میکردم نیمه ی تکامل خود را یافته ام.روزگاری را در کنار او بدون هیچ توقعی از او گذراندم،تا یک روز از من درخواست عجیبی کرد!

او از من خواسته بود تا تکه ای از وجودم را به او دهم .به او عادت کرده بودم و نمی خواستم از دستش دهم.قبول کردم تا بتواند وجودم را با داشتنش درک کند .بداند که وجود من بخاطر چیست!

تکه ای از وجودم را با تمام قدرت از خود جدا کردم که باعث انفجار مهیبی در من شد ولی احساس خوبی داشتم چون می خواستم وجودم را تکامل دهم و این را فقط با بودن در کنار او حس میکردم.

چه بگویم ؟باز هم افسوس!باز هم افسوس که به این فکر نکرده بودم که آیا او برای داشتن چنین ارزشی ساخته شده است؟آیا ظرفیت داشتن چنین قدرتی را داشت؟

نه او برای کار دیگری خلق شده بود و افسوس که از دستش دادم و دیگر نتوانستم علت ترک خود را بدانم.شاید با گرفتن تکه ای از وجودم دیگر هدفی نداشت.

دیگر غروب بود و زمان خاموشی من که .........

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم دی 1384ساعت 20:15  توسط امیر  | 

نظر ندید یه وقت زشته ها

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم دی 1384ساعت 19:34  توسط امیر  | 

قسمت اول منظومه عشق

به نام تو ای خالق قلب من  که شاید جنسش از خاک باشد ولی دریایی است که شاید احساسات هزاران ماهی لب تشنه ی آب ندیده را به عشق اب زنده نگه داشته است.

به نام تو ای زیبایی به چشم ندیده ی آسمان.به نام تو ای مخلوق اشرف مخلوقات که اشرفت را در این دنیا نهادی تا برای رسیدن به شرف خلق بکوشندو ارزش خود را دریابند.

میگویم امروز میگویم از احساستی که شاید گفتنش عطش رسیدن به زیباییش را زیاد کند.میخواهم از مقدمه چینی دوری کنم اما چنان در تاثیر این احساس هستم که شاید قلمم را بدون اراده بر روی کاغذ و خطهای موازی اش موزون میکنم.

از غروبی شروع میکنم که شاید طلوع آن آغازی بر حیات عشق و غروب آن همان پایان عشق و زندگی موجودات در حسرت عشق رسیدن به گرمای دوباره آن باشد.

آری من همان خورشدی بودم که شاید از طلوع دیروز تا غروب امروز روزگاری را گذراندم.............

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم دی 1384ساعت 23:19  توسط امیر  | 

بوسه و آتش(فریدون مشیری)

در همه عالم كسي به ياد ندارد

نغمه سرايي كه يك ترانه بخواند

تنها با يك ترانه در همه ي عمر

نامش اينگونه جاودانه بماند

***

صبح كه در شهر، آن ترانه درخشيد

نرمي مهتاب داشت، گرمي خورشيد

بانگ: هزار‌آفرين! زهرجا بر شد

شور و سروري به جان مردم بخشيد

***

نغمه، پيامي ز عشق بود و ز پيكار

مشعل شب هاي رهروان فداكار

شعله بر افروختن به قله كهسار

بوسه به ياران، اميد و وعده به ديدار

***

خلق، به بانگ "مرا ببوس" تو برخاست!

شهر، به ساز "مرا ببوس" تو رقصيد!

هركس به هركس رسيد نام تو را پرسيد

هر كه دلي داشت، بوسه داد و ببوسيد!

***

ياد تو، در خاطرم هميشه شكفته ست

كودك من، با "مرا ببوس" تو خفته ست

ملت من، با "مرا ببوس" تو بيدار

خاطره ها در ترانه ي تو نهفته ست

***

روي تو را بوسه داده ايم، چه بسيار

خاك تو را بوسه مي دهيم، دگر بار

ما همگي " سوي سرنوشت"  روانيم

زود رسيدي! برو، "خدا نگهدار"

***

"هاله" ي مهر است اين ترانه، بدانيد

بانگ اراده ست اين ترانه، بخوانيد

بوسه ي او را به چهره ها بنشانيد

آتش او را به قله ها برسانيد

*****

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم دی 1384ساعت 1:17  توسط امیر  | 

نقش خدا(مهدی سهیلی)

دردمندان را دوايي نيست در ميخانه ها

ساده دل آنكس كه پيمان بست با پيمانه ها

مست توحيدم نه مست باده انديشه سوز

سر خوشي ها را نجويم از در ميخانه ها

عكس روي باغبان پيداست در هر برگ گل

سير كن نقش خدا را در پروانه ها

 

داستان اهل دنيا را به دنيا دار گوي

گوش من آزرده شد از جور اين افسانه ها

 

گر كه جويي روشني، در خاطر بشكسته جوي

رونق مهتاب باشد در دل ويرانه ها

 

سر بپاي بينوايان منهم تا زنده ام

چون خدا را ديده ام در كنج محنت خانه ها .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم دی 1384ساعت 1:7  توسط امیر  | 

گریه ای از شب (مهدی سهیلی)

مردم نميدانند پشت چهره من ـ

يكمرد خشماگين درد آلوده خفته است

مردم ز لبخندم نميخوانند حرفي

تا آنكه دانند ـ

بس گريه ها در خنده تلخم نهفته است

وز دولت باران اشكم ـ

گلهاي غم در جان غمگينم شكفته است

***

من هيچگه بر درد « خود » زاري نكردم

اندوه من، اندوه پست « آب و نان »‌نيست

اين اشكها بي امان از تو پنهان ـ

جز گريه بر سوك دل بيچارگان نيست

***

شبها ز بام خانه ويرانه خود ـ

هر سو ببامي ميدود موج نگاهم

در گوش جانم ميچكد بانگي كه گويد:

« من دردمندم »

« من بي پناهم »

***

از سوي ديگر بانگ ميآيد كه: اي مرد !

« من تيره بختم »

«‌ من موج اشكم »

« من ابر آهم »

بانگ يتيمم ميخلد ناگاه در گوش:

« كاي بر فراز بام خود استاده آرام !»

« من در حصار بينوائيها اسيرم » ـ

« در قعر چاهم »

***

بي خان و ماني ناله اي دارد كه: « اي مرد !

من تيره روزم ـ

بر كوچه هاي « روشني » بسته است راهم »

***

ناگه دلم ميلرزد از اين موج اندوه

اشكم فرو ميريزد از اين سوك بسيار

در سينه مي پيچد فغان « عمر كاهم »

***

با موج اشك و هاله يي از شرم گويم:

كاي شب نشينان تهي دست !

وي بي پناه خفته در چنگال اندوه !

آه، اي يتيم مانده در چاه طبيعت !
من خود تهي دستم، توان ياري ام نيست

در پيشگاه زرد رويان، رو سياهم

شرمنده ام از دستگيري

اما در اين شرمندگي ها بيگناهم

دستي ندارم تا كه دستي را بگيرم

اين را تو ميداني و ميداند خدا هم

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم دی 1384ساعت 0:58  توسط امیر  | 

زندگی زیباست(مهدی سهیلی)

« زندگي » زيباست، كو چشمي كه « زيبائي » به بيند ؟

كو « دل آگاهي » كه در « هستي » دلارائي به بيند ؟

 

صبحا « تاج طلا » را بر ستيغ كوه، يابد

شب « گل الماس » را بر سقف مينائي به بيند

 

ريخت ساقي باه هاي گونه گون در جام هستي

غافل آنكو « سكر » را در باده پيمائي به بيند

 

شكوه ها از بخت دارد « بي خدا » در « بيكسي ها »

شادمان آنكو « خدا » را وقت « تنهائي » به بيند

 

« زشت بينان » را بگو در « ديده » خود عيب جويند

« زندگي » زيباست كو چشمي كه « زيبائي » به بيند ؟

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم دی 1384ساعت 0:42  توسط امیر  | 

پروکسی

سلام

امروز با یه فیلتر شکن بسیار قوی اومدم که اینو یکی از دوستانم بهم معرفی کرده که دستش واقعا درد نکنه(امیر خان).این فیلتر شکن دلم نیومد

براتون نذارم چون واقعا حیف ازش استفاده نکنید!!!!!

طرز کارشم خیلی آسونه فقط نصب کنید و به هیچ چیزشم دست نزنید

حالا با همون اینترنت اکسپلورر هر سایتی رو میخواید باز کنید!!!!!!!!!!!!

هر سوالیم داشتید تو قسمت نظرات بپرسید!!!!!!!

 

 

دانلود

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم آذر 1384ساعت 16:36  توسط امیر  | 

فرهاد مهراد(مرد تنها)

سلام امروز یه آهنگ فوق العاده براتون گذاشتم که  امیدوارم خوشتون بیاد این آهنگ یکی از قشنگ ترین آهنگ پاپ ایرانی قدیمی که با اینکه خیلی از دوران اوجش میگذره ولی هنوزم حرف واسه گفتن خیلی داره.

بهبتون پیشنهاد میکنم حتما دانلودش کنید و ازش لذت ببرید.!!!!!!!!!!!!

دانلود

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم آذر 1384ساعت 15:6  توسط امیر  | 

مجیک لوگین 7

سلام دوباره .یکی از دوستانم برنامه ی مجیک لوگین جدید رو خواسته بود که براش گذاشتم .این برنامه میتونه چندین یاهو مسنجرو با هم باز کنه به درد خیلیها میخوره.حتما دانلود کنید .کار باهاشم خیلی آسونه برنامرو نصب کنید واجراش کنید روی crack it کلیک کنید و چند ثانیه صبر کنید .حالا هرچند تا یاهو میخواید باز کنید.کافیه هر بار روش دوبار کلیک کنید!!!!!!!!!!

 

دانلود

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم آذر 1384ساعت 13:28  توسط امیر  | 

حمید مصدق(در وصف مهدی اخوان ثالث)

گلي جان سفره دل را

برايت پهن خواهم كرد

گلي جان وحشت از سنگ است و سنگ انداز

و گرنه من برايت شعرهاي ناب خواهم خواند

 

در اينجا وقت گل گفتن

زمان گل شنفتن نيست

نهان در آستين همسخن ماري

درون هر سخن خاري ست

 

گلي جان در شگفتم از تو و اين پاكي روشن

شگفتي نيست ؟

كه نيلوفر چنين شاداب در مرداب مي رويد ؟

 

از اينجا تا مصيبت راه دوري نيست

از اينجا تا مصيبت سنگ سنگش

- قصه تلخ جدائي ها

سر هر رهگذرش مرگ عشق و آشنايي هاست

از اينجا تا حديث مهرباني راه دشواري ست

بيابان تا بيابانش پر از درد است

***

مرا سنگ صبوري نيست

گلي جان با توام

سنگ صبورم باش!

شبم را روشنائي بخش

گلي، درياي نورم باش !

***

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم آذر 1384ساعت 19:12  توسط امیر  | 

فریدون مشیری (تا اوج)

باران، قصيده واري،

- غمناك -

آغاز كرده بود.

 

مي خواند و باز مي خواند،

بغض هزار ساله ي درونش را

انگار مي گشود

اندوه زاست زاري خاموش!

ناگفتني است...

اين همه غم؟!

ناشنيدني است!

***

پرسيدم اين نواي حزين در عزاي كيست؟

گفتند: اگر تو نيز،

از اوج بنگري

خواهي هزار بار از اوج تلخ تر گريست!

*****

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم آذر 1384ساعت 19:0  توسط امیر  | 

سلام

لتفا هر درخواستی داشتید

تو نظرات مطرح کنید !!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم آذر 1384ساعت 16:13  توسط امیر  | 

صفحه ی 564 کتاب شهر اشوب(رمان زندگی بانو فرخ زاد)

دلم گرفته است

                              دلم گرفته است

به ایوان میروم و انگشتانم را

                     بر پوست کشیده ی شب می کشم

چراغ های رابطه تاریکند

                      چراغ های رابطه تاریکند

کسی مرا به افتاب

                                        معرفی نخواهد کرد

کسی مرا به مهمانی

                             گنجشک ها نخواهد برد

پرواز را به خاطر بسپار

                               پرنده مردنی است.

                       

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم آذر 1384ساعت 19:16  توسط امیر  | 

حتمن کتاب شهر آشوب رو بخونید!

+ نوشته شده در  شنبه پنجم آذر 1384ساعت 17:25  توسط امیر  | 

نامه ای به بانو فرخزاد

هنوز هم نمیدانم که چرا تو خود را

                               مسئول تقدیر دانستی!

چرا تو فکر کردی که باید

                              تاوان همه کس را بدهی؟

جز آن که هرچه کردی وگفتی

                              نشان از صداقت داشت.

پس به کدامین گناه ناکرده

        سالهای عمر را

                                     -تنهابه خاطر دیگران-

         با هیچ معامله کردی!!!!!!!!!!!!!!!!!!

+ نوشته شده در  شنبه پنجم آذر 1384ساعت 17:18  توسط امیر  | 

خواهشن نظر یادتون نره!!!!!!!!!

+ نوشته شده در  شنبه پنجم آذر 1384ساعت 17:16  توسط امیر  |